آفتاب آذربایجان

نسخه كامل: حکایت‌های آموزنده
شما در حال مشاهده متن قالب بندي نشده هستيد.
برای مشاهده نسخه اصلی اینجا کلیک کنید
بخش حکایت‌های آموزنده را برای دوستانی که دوست دارند از حکایت دیگران پند بگیرند تا خودشون حکایتی نشن برای عبرت دیگران با اجازه دوستان ایجاد کردم. مهمترین و اولین مخاطب این قبیل حکایات اخلاقی و آموزنده هم خودم هستم! این بخش بیشتر ترجمه ‌هایی از ادبیات دنیاست.
4همسر
بازرگان ثروتمندی 4 همسر داشت. چهارمین همسر را از همه بیشتر دوست داشت،لباسهای فاخر و زیبا برای او تهیه می‌کرد و با ظرافت بسیار با وی رفتار می‌نمود. بهترین امکانات رفاهی خاص وی بود و خلاصه نور چشمی بازرگان بود. وی همسر سوم را نیز خیلی دوست داشت. به وی بسیار افتخار می‌کرد و جلوی دوست و آشنا پز داشتن چنین همسر شایسته‌ای را می‌داد، اما قلبا همیشه نگران بود که مبادا بی‌وفایی کند و با مردان دیگر سر و سری داشته باشد.
از قضا این مرد بینوا همسر دوم را نیز دوست داشت! این یکی زنی باملاحظه، صبور و رازدار بود! هروقت بازرگان با مشکلی روبرو می‌شد به اولین کسی که مراجعه می‌کرد همین زن بود؛ الحق او نیز دلسوزانه وی را یاری می‌کرد.
حال بشنویم از همسر اول این بازرگان که زنی بسیار وفادار بود و همه امور زندگی وی از ثروت و تجارت و امورات منزل را مدبرانه تدبیر می‌کرد. درواقع باید گفت بار مشکلات زندگی این بازرگان به دوش این زن بود. باوجود اینکه بازرگان اصلا این زن را دوست نداشت، زن عمیقا عاشق همسرش بود و بی‌توجهی وی را نادیده می‌گرفت.
روزی بازرگان بیمار شد و از آنجایی که حال وی روز به روز به وخامت می‌رفت، پیش خود گفت: حال که دارم می‌میرم و این زندگی پر از ناز و نعمت را باید رها کنم بهتر است یکی از همسرانم را با خود ببرم تا در این راه تنها نباشم!
از همسر چهارم پرسید: من تو را بیشتر از همه اینها دوست دارم. در مدت زندگی با من از تمام موهبتها بهره‌مند شدی، همیشه بهترین لباس و تجمل از آن تو بود و به بهترین نحو از تو مراقبت نمودم. حال که من دارم می‌میرم آیا حاضری در این سفر همراه من باشی؟
زن پاسخ داد: به هیچ عنوان! و با گفتن این حرف از اتاق خارج شد. جواب زن همانند چاقوی تیزی بر قلب مرد فرو رفت. مرد غمگین ودل‌شکسته از همسر سوم پرسید:
در تمام زندگی‌ام تو را دوست داشتم حال که من درحال مرگ هستم آیا حاضری در این سفر همراه من باشی؟ زن با گستاخی پاسخ داد: نه. زندگی اینجا خیلی خوب است! تازه من تصمیم دارم بعد از مرگ تو با مرد دیگری ازدواج کنم!مرد بازرگان از شیدن چنین پاسخی بسیار افسرده شد و با غصه رو به زن دوم کرد و از وی پرسید: من همیشه در هنگام مشکلات به تو رجوع می‌کردم و تو همیشه به من کمک می‌کردی. حال من باز هم به کمک تو احتیاج دارم آیا وقتی من مردم تو حاضری بعد از من بمیری و در این سفر همراه من باشی؟ زن گفت: متأسفم! اینبار هیچ کمکی نمی‌توانم بکنم. نهایت کاری که بتوانم انجام دهم اینست که تا قبرستان تو را بدرقه کنم! این سخن همانند تندری بر سر مرد فرود آمد و او را از درون ویران ساخت.

«من با تو خواهم آمد. هرجا که بروی من با تو می‌آیم.» مرد بازرگان سرش را بالا گرفت و دید همسر اولش کنار بستر اوست. وی بسیار لاغر و تکیده بود، گویی سالهاست که از سوء تغذیه رنج می‌برد. بازرگان با لحنی پر از اندوه، شرم‌زده به همسرش گفت: ای کاش آن زمانی که در توانم بود از تو مراقبت بیشتری می‌کردم. ولی افسوس!

درواقع همه ما دارای 4 همسر هستیم!
همسر چهارم بدن ماست. فرقی نمی‌کند چقدر خرج وی کنیم و چقدر از وی مراقبت کنیم هنگام مرگ او ما را ترک می‌کند!
همسر سوم ما؟! ثروت و دارایی، مقام و موقعیت اجتماعی ماست که هنگام مرگ همه آنها به دیگری می‌رسد.
همسر دوم ما، همسر، خانواده، دوستان و آشنایان ما هستند. مهم نیست چقدر با ما مأنوس هستند تا زمانی که در این دنیا هستیم با ما هستند و هنگام مرگ نهایتا تا قبرستان با ما خواهند بود!
همسر اول ما روح ماست که اغلب به علت توجه مفرط ما به مادیات و ثروت و لذات نفسانی مورد بی‌توجهی قرار می‌گیرد و فراموش می‌شود.
حال خود حدس بزنید . تنها چیزی که هرجا که باشیم همراه ماست چیست؟ شاید بد نباشد اگر امروز آن را دریابیم و از وی مراقبت کنیم تا اینکه هنگام مرگ فقط تأسف و حسرت نصیب‌مان نشود.

مترجم: فیرتانا
از ضعف تا قدرت
پسرک ده ساله‌ای که در حادثه تصادف رانندگی بازوی چپش را از دست داده بود، تصمیم گرفت ورزش جودو را به صورت حرفه‌ای یاد بگیرد. پسرک آموزش خود را زیر نظر استاد ژاپنی پیری شروع کرد. با وجودی که خیلی خوب پیشرفت می‌کرد، استاد همچنان روی یک حرکت متمرکز شده بود و درس جدیدی به وی نمی‌داد. بعد از سه ماه تمرین مداوم روی این فن، سرانجام طاقت پسرک تمام شد و از استاد پرسید:
«هنوز هم نباید فن جدیدی یاد بگیرم؟»
استاد پاسخ داد:«این تنها فنی است که تو یاد گرفته‌ای و درحقیقت تنها فنی است که تو بدان نیاز داری!»
پسرک با وجودی که کاملا از حرف استاد سردرنیاورده بود، سعی کرد به استاد پیر و روش وی اعتماد کند و همچنان به تمرین‌ها ادامه دهد.
ماهها بعد استاد، پسرک را به شرکت در مسابقات قهرمانی تشویق کرد. پسرک در دور اول مسابقات دو حریف خود را شکست داد. دور بعدی رقابت به مراتب سخت‌تر بود. حریف پسرک بی‌صبرانه حمله را آغاز کرد. پسرک هم ماهرانه تنها فنی را که این همه مدت روی آن تمرین کرده بود، بکاربرد و این رقیب را نیز شکست داد.
حال پسرک به مرحله فینال رسیده بود. این بار رقیب قوی‌تر، بزرگتر و باتجربه‌تر بود. برای لحظه‌ای به نظر رسید که شکست پسرک حتمی است. داور برای اینکه به پسرک آسیب جدی وارد نشود تقاضای تایم اوت کرد و خواست مسابقه را اتمام شده اعلام کند که استاد پسرک دخالت کرد و با پافشاری درخواست ادامه مسابقه را داد.
مسابقه از سر گرفته شد و دو رقیب رو در روی هم قرار گرفتند. درست لحظه‌ای که انتظار نمی‌رفت رقیب پسرک اشتباه فاحشی کرد و گارد دفاعی خود را ول کرد. بلافاصله پسرک از همان فن خود استفاده نمود و رقیب را به دام انداخت. پسرک فینال مسابقات را نیز برد و به عنوان قهرمان این دوره از مسابقات شناخته شد.
در راه برگشت به منزل پسرک و استاد پیر شروع به مرور مسابقه، حریفان و فن‌های بکار رفته کردند. بالاخره پسرک این شجاعت را در خود یافت که از استادش راز این پیروزی را بپرسد.
«استاد! من قهرمانی را مدیون همین یک فن هستم! راز این پیروزی چیست؟»
استاد پیر پاسخ داد:« پیروزی تو 2علت داشت. اول اینکه تو در این فن که یکی از سخت ترین و مهم‌ترین حرکات جودوست تقریبا ماهر شده‌ای. دومین علت هم این است که تنها دفاع پذیرفته شده در برابر این فن این است که رقیب تو بازوی چپ تو را بگیرد!»
بزرگترین نقطه ضعف پسرک، بزرگترین مرکز قدرت وی بود.
گاهی اوقات ما دارای نقطه‌ضعف‌های ویژه‌ای هستیم و همیشه خداوند، شرایط و خودمان را محکوم می‌کنیم، در حالی که نمی‌دانیم همین نقطه‌ضعف روزی ممکن است نقطه اتکا و قدرت ما باشد. هر کدام از ما خاص و مهم هستیم. خوب است به نقاط ضعف خود اینگونه نگاه کنیم. به دنبال معنا بخشیدن به زندگی و رنج و شادی آن نباشیم، بلکه به بهترین نحو زندگی کنیم و بهترین نتیجه را از آن بگیریم.

مترجم: فیرتانا
كفش‌های گاندی
مهانداس کارامچاند، ماهاتما گاندی، سیاستمدار بزرگ و رهبر روحانی هندی است که به خاطر بشردوستی و فداکاری غیر عادی‌اش مشهور عام و خاص است. حکایت زیر تنها نمونه کوچکی از روحیه و طرز فکر این اندیشمند بزرگ می‌باشد.

روزی گاندی با تعداد کثیری از همراهان و هواخواهانش می‌خواست با قطار مسافرت کند. هنگام سوار شدن، لنگه کفشش از پایش درآمد و در فاصله بین قطار و سکو افتاد. وقتی از یافتن کفشش در آن موقعیت ناامید شد، فوری لنگه دیگر کفشش را نیز در‌آورد و همانجایی که لنگه کفش اولی افتاده بود، انداخت.

در مقابل حیرت و سؤال اطرافیانش توضیح داد: «ممکن است فقیری لنگه کفش را پیدا کند، پیش خود گفتم بک جفت کفش بهتر است یا یک لنگه کفش ؟!»

نوع‌دوستانه همدردی کن، بدون قید و شرط ببخش!

مترجم: فیرتانا
توله‌سگ‌های فروشی

کشاورزی چندین توله‌سگ کوچولو داشت که می‌خواست آنها را بفروشد. آگهی برای فروش آنها آماده کرده بود و داشت آنها را به صندوق پست کنار منزلش نصب می‌کرد که متوجه شد کسی از پشت سر لباسش را می‌کشد. برگشت، دید پسر بچه کوچکی به او زل زده.
ـ آقا می‌خواهم یکی از این توله سگ‌ها را بخرم.
پیرمرد درحالیکه با آستین لباسش، عرقش را خشک می‌کرد گفت:
ـ خب! راستش این توله‌سگها از نژاد خوبی هستند و قیمت آنها نسبتا گران است.
پسرک لحظه‌ای سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت. بعد دست در جیب کرد و مشتی پول خرد از جیبش درآورد، به طرف کشاورز گرفت و گفت:
ـ 37 سنت دارم. آیا این مقدار کافیست تا نگاهی به آنها بیندازم؟
پیرمرد با خوشرویی پاسخ داد:
ـ البته!
بعد سوت بلندی کشید و گفت:
ـ داللی از این طرف!
از همانجا لانه سگ پیدا بود. دالی سگ بزرگ مزرعه به سمت آنها می‌دوید درحالی که 4 توله‌سگ مامانی عین 4تا توپ پشمالوی کوچک وی را دنبال می‌کردند.. آنقدر تند و چالاک می‌‌دویدند که گویی اصلا سراشیبی تند مزرعه را نمی‌دیدند. پسرک سرش را به پرچین مزرعه تکیه داد و با دقت به این منظره زیبا نگاه می‌کرد. در عمق چشمان پسرک برق شادی وصف‌ناپذیری می‌درخشید.
پسرک همچنان که مجذوب سگها شده بود، متوجه شد موجود کوچک دیگری نیز کنار لانه سگها درحال وول خوردن و جست و خیز است. کمی بعد سروکله توله‌سگ دیگری پیدا شد. این یکی خیلی کوچکتر از بقیه بود. هنگام بالا آمدن از سراشیبی مزرعه لیز خورد، ناشیانه برخاست و لنگ‌لنگان به طرف آنها دوید.
پسرک رو به کشاورز کرد و گفت: همین را می‌خواهم!
کشاورز به طرف پسرک خم شد و گفت: کوچولو این سگ لنگ است! او نمی‌تواند مثل بقیه سگ‌ها پا به پای تو بدود و با تو بازی کند. پسرک قدمی به عقب برداشت، خم شد و پاچه شلوارش را بالا زد. کشاورز با چشمانی مبهوت متوجه پای مصنوعی پسرک شد!
پسرک با لحنی غم‌انگیز ولی مطمئن به کشاورز گفت: می‌بینید آقا! من هم نمی‌توانم خوب بدوم. فکر می‌کنم این توله‌سگ به کسی نیاز دارد که کاملا وی را درک کند.

شاید جهان ما پر باشد از افرادی که به کسی نیاز دارند تا اندکی درکشان کنند!

مترجم: فیرتانا
سه ماجرا، يك پند

ماجرای اول: مگس
مطمئنا تا به حال مگسی را که در اتاقی گیر افتاده، دیده‌اید! اگر مگس به شیشه پنجره برسد به ظن اینکه این تنها راه فرار است مدام به همان شیشه چسبسده و هی پر و بال می‌زند. محال است به ذهن این موجود مفلوک برسد که ممکن است راه دیگری نیز برای خروج وجود داشته باشد!

ماجرای دوم: فروشنده
فروشنده‌ای که میزان فروش محصولاتش رقمی بین 80 تا 95 درصد از کل بودجه‌اش بود، دلسرد از این تجارت تصمیم گرفت با یک مشاور تجاری و بازاریابی قرار ملاقاتی گذاشته، در مورد کارش مشورت نماید. زمان مقرر به دفتر مشاور رسید. وقتی وارد دفتر شد به جای اینکه با منشی و بخش پذیرشی روبرو شود دو در دید. روی یکی از درها نوشته شده بود: "فروش کمتر از 100٪ " و روی در دوم نوشته شده بود "فروش بالای 100٪ " از آنجایی که میانگین فروش وی کمتر از 100٪ بود، وی وارد اتاق اولی شد.

بعد از ورود به اتاق مجددا دو در دید که روی اولی نوشته شده بود "وجود انگیزه "و روی دیگری نوشته شده بود "عدم انگیزه" . فروشنده که دیگر انگیزه و شوق کارش را از دست داده بود در دوم را انتخاب کرد. اما به محض ورود به اتاق به دو در دیگر برخورد کرد که روی یکی نوشته شده بود: " خشنود از خود"، روی در دوم نوشته شده بود: "ناخشنود از خود" فروشنده که چندان از مؤفقیت خود راضی نبود، در دوم را انتخاب کرد ولی با کمال تعجب خود را داخل همان خیابان، جلوی دفتر مشاور، روبروی دری که از آن وارد شده بود، دید!

حکمت نهفته در پشت این دو داستان
اگر با همان دیدگاه همیشگی به قضایا نگاه کنیم و با همان روش معمول به کارمان برسیم، اگر سبک و سیاق عملکرد‌ روزانه‌مان همچنان ثابت و غیرانعطاف بماند، هرچه در مسیر زندگی گام برداریم باز به همان خط محکوم سرنوشت می‌رسیم. انجام دادن پیاپی عملکردهای مشابه مطمئنا همان نتیجه همیشگی را دربردارد. برای ایجاد تغییر یا رسیدن به نتیجه دلخواه می‌بایست اول از همه در نگرش خود، بعد در روش برخورد خود و متعاقب آن در سبک عملکردمان تغییری ایجاد کنیم تا کم‌کم این تغییر موجب باز شدن درهای جدیدی به سوی آینده‌ای بهتر گردد.

ماجرای سوم: زنبور و مگس
اگر تعداد یکسانی زنبور و مگس را داخل بطری شییه‌ای قرار داده، و شیشه را بصورت افقی طوری روی روی سطح بگذاریم که از طرف باز بطری هیچ نوری وارد نشود ؛ زنبورها نمی‌توانند از شیشه بیرون بیایند، درحالیکه مگس‌ها می‌توانند.
علت اینست که زنبورها حشرات بسیار باهوشی هستند و می‌دانند که راه خروج باید جایی باشد که نور از آنجا دیده می‌شود. آنها متوجه شیشه نیستند و بدنبال نور مدام خود را به شیشه می‌زنند. درحالیکه مگس‌ها کاملا از فلسفه نور و ارتباط آن با رهایی‌ نا‌آگاه هستند، هی به این ور و آن ور می‌زنند و بالاخره شانسی راه فرار را می‌یابند. درحقیقت اینجا اطلاعات زنبور مایه شکست و ناکامی وی شد!

براستی چه تعداد از ما همانند زنبور این ماجرا به همان قواعد فورمول شده چسبیده‌ایم و هیچ‌گاه هم راه نجات را نمی‌یابیم؟! کدام‌یک از ما ساختار‌شکنی‌های مثبتی را تنها با کمی تغییر زاویه‌‌دید شروع کرده‌ایم؟

فراموش نکن هنگام تغییر و تحول، پاسخ مسئله در بطن سؤال نهفته است!

مترجم: فیرتانا
5 داستان کوچک، یک درس بزرگ

داستان اول:
دارم از خیابونی عبور می‌کنم.
یک گودال عمیق گوشه خیابون داره خودنمایی می‌کنه.
اوه.. افتادم ... تو گودال!
خدای من ! انگار گم شدم! یکی به دادم برسه!
اشتباه من نبود که!
حالا یک عمر طول می‌کشه تا خودم رو از شر این گودال مزاحم نجات بدم!

داستان دوم
دوباره دارم از همون خیابون رد می‌شم.
یک گودال عمیق گوشه خیابونه.
وانمود می‌کنم ندیدمش!
اوه.... نه... باز که افتادم توش!
اشتباه از من نیست که!
حالا این‌بار چقدر طول می‌کشه تا از شرش خلاص بشم؟!

داستان سوم
باز هم دارم از همون خیابون رد می‌شم.
کنار خیابون یک گودال عمیقه!
آهان دیدمش همین جاست.
اوه نه ... باز هم افتادم توش. انگار این شده عادته من!
چشمام رو باز می‌کنم.
خوب به دور و برم نگاه می‌کنم.
انگار اشتباه از منه!
این‌بار فوری از اون دخمه میام بیرون.

داستان چهارم
باز هم از همون خیابون کذایی رد می‌شم.
آره، همون خیابونی که توش یک گودال عمیقه!
این‌بار گودال رو دور می‌زنم.

داستان پنجم
حالا من یک خیابون دیگه رو واسه پیاده‌روی انتخاب کردم.

مترجم:فیرتانا
كيف شما چقدر سنگين شده؟

يكی از اساتید از همه ما خواست جلسه بعد هریک کیف پلاستیکی جاداری از آنهایی که محتویات داخل آن به راحتی قابل رؤیت است به همراه یک کیسه سیب‌زمینی به کلاس بیاوریم! طبق دستور استاد، لیستی از تمام افرادی که در زندگی از آنها کدورتی داشته و بخشش آنها برایمان غیر‌ممکن بود، تهیه کردیم. به ازای هر یک از این افراد یک سیب‌زمینی بر‌داشتیم، نام آن فرد را با ذکر تاریخ روی سیب‌زمینی ‌نوشتیم و داخل کیف انداختیم. همانطور که ممکن است حدس زده باشید بعضی از کیفها براستی سنگین شده بود!

بعد از اتمام این کار، استاد تقاضای عجیب‌تری مطرح کرد مبنی بر اینکه به مدت یک هفته این کیف را با خود همه‌جا ببریم و در تمام لحظات، از صبح تا شب کنار خود قرار دهیم. این کیف عجیب و غریب به مدت یک هفته می‌بایست در همه مکانها، منزل، داخل ماشین، محل کار، خیابان و کوچه و بازار و در تمام لحظات حتی موقع خواب کنار ما باشد.

درواقع، دردسر حمل و مراقبت از این کیف سنگین بیانگر میزان وزنی بود که ما از نظر عاطفی و روحی تحمل می‌کردیم و مراقبت شبانه روزی ما از این کیف نشانگر این بود که چطور در تمام لحظات زندگی مراقب بوده‌ایم که مبادا حتی برای لحظه‌ای طرف مقابل را ببخشیم!

طبیعی است که روز به روز ظاهر این سیب‌زمینی‌ها بدتر می‌شد، بوی بد سیب‌زمینی‌های گندیده و منظره چندش‌آور آن بیشتر و بیشتر ما و دیگران را اذیت می‌کرد و همه اینها کنایه از این بود که چگونه وقت و انرژی خود را صرف حفظ این همه نفرت و منفی‌بافی در مورد دیگران کرده بودیم.

خوشبختانه با پایان یافتن هفته به پروسه بخشش به عنوان هدیه‌ای به دیگران نگاه می‌کردیم. نه تنها هدیه‌ای به دیگران که حتی هدیه‌ای به خود! پس دفعه بعد که بخشش فردی خیلی محال و نامنصفانه جلوه کرد از خودت بپرس:« فکر نمی‌کنی کیفت به اندازه کافی سنگین شده؟»

مطمئن باش لحظه‌ای که تو فردی را می‌بخشی؛ در آسمانها قدرتی بالاتر، مهربانانه و سخاوتمندانه تو را مورد لطف و بخشش لایزال خود قرار می‌دهد.

مترجم:فیرتانا
نقره ناب

همچنان که دختر جوان به نقره‌ساز نگاه می‌کرد، نقره کار قطعه‌نقره‌ای را روی آتش گرفت و صبر کرد تا کم‌کم داغ شود. وی به دختر توضیح داد: « فقط با حرارت دادن، نقره تصفیه و خالص می‌شود. می‌بایست نقره را در مرکز آتش درست در داغ‌ترین نقطه آن گرفت تا تمام ناخالصی‌های آن از بین برود.»

دختر به یاد خداوند افتاد که چطور همگی ما را در چنین نقطه داغ و پرحرارتی گداخته می‌نماید. رو به نقره‌ساز کرد و فکر خود را اینگونه با وی درمیان گذاشت: «خداوند نیز همانند تصفیه‌کننده و خالص‌کننده نقره است.» سپس از استاد نقره کار پرسید: « آیا این صحت دارد تمام مدتی که نقره خالص می‌شود نقره‌کار می‌بایست در مقابل آتش بنشیند و مراقب نقره باشد؟»

استاد پاسخ داد: «بله! وی نه تنها باید روبروی آتش بنشیند و نقره را در آتش نگهدارد، بلکه باید تمام مدت چشمش به نقره درون آتش باشد. چرا که اگر یک لحظه نقره بیشتر در آتش بماند از بین می‌رود.»دختر مدتی در سکوت به این صحنه و آنچه می‌شنید فکر کرد . بعد پرسید:« از کجا می‌فهمید نقره کاملا خالص شده؟» استاد لبخندی زد و گفت:« اوه! خیلی ساده است! وقتی تصویر خودم را در آن ببینم!»

اگر امروز حرارت آتش زندگی را حس می‌کنی، به یاد چشمان خداوند نیز بیفت که چطور به تو و شرایط زندگی‌ات استادانه چشم دوخته تا تصویر باشکوه خود را در نقره وجودت ببیند و براستی چقدر همگی ما نیازمند نگاه و توجه وی هستیم! حال به‌فراست دریافته‌ایم که هرچقدر بیشتر در آتش ناملایمات بمانیم، در لحظه شورانگیز تطهیر، نقره نابتری شده‌ایم. پس دوست من شجاع باش.

مترجم: فیرتانا
فیرتانا جان خیلی ممنون دستت درد نکنه واقعاً این حکایت های شما خیلی آموزنده وجالب هستند...
فقط یه سؤال داشتم: شما دانشجوی مترجمی زبان هستید؟؟!!

مترجم: پدرام گونش!!
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9
آدرس مرجع