12-02-2009, 10:51 PM
قهرات يك نفر ديوانه...
«دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است.»
دستم را كه به روي كونش مي زنم. حالت غريبي بهم دست مي دهد. با نيشخند كوچكش جوابم را مي دهد و من با يك لبخند واقعي از خجالتش در مي آيم. او نيز تا مي تواند مي خندد. زندگي با لبخندهاي عاشقانه ما به همديگر پيش مي رود. حال آن دست زدن ها نيز حالت غريب خود را از دست داده اند. اين قلبم است كه فهميده است، آري؛ قلبم است كه دارد صدا مي كند مثل تيك تاك ساعتي كه عاشقانه به دنبال هم مي افتند و خسته نمي شوند. ابروهاي متكبرانه اش، گونه هاي بوسيدني اش، چشم هاي معصومانه پر از شهوتش، لب هاي هميشه قرمزش كه معناي بوسيدن الان نيز در ذهنم به تكاپو افتاده است. سرم را در ميان دو دستانم گرفته ام، باز حالم خوش نيست، چند روزي است كه باهاش قهر كرده ام يا او با من قهر كرده است، نمي دانم! خاطراتي كه ازش دارم را در پستوي قلبم دركش مي كنم. كافي شاپ، سينما، كتابخانه، ساندويي رفتنا؛ خوردنا همه ش حال در جلوي چشمانم است. لحظه اي كه در را زد و من اصلا بي ميل روي فرش دراز كشيده بودم. همين كه در را باز كردم، سفت چسبيد بهم، بوسم كرد، دستانش را دور گردنم انداخت. تا مي توانست خودش را بهم فشار داد تا اينكه از گرماي غريبانه چشمانش روي فرش ولو شديم. شروع كردم به ليسدنش، آري تا مي توانستيم همديگر را ارضا مي كرديم. آري اين خاطره و واقعيت ها چند روزي است كه از ياد هر دوي ما با آن كه قلبم هايمان براي هم مي تپد، فراموش شده است.
يك بيماري خاصي وجودم را فرا گرفته است. مي خواهم بهش زنگ بزنم. باز نازش را بكشم ولي از يك طرف تجربه ثابت كرده كه اگر نازش را بكشم شكست خواهم خورد، بنا بهش تلفن نمي كنم! هنوز آتش عشقي كه بهش داشتم، دارم را در تنم حس مي كنم! اين دوست داشتن نيست بلكه يكي شدن، خواستن انسانيت است. سرم را روي بالش تكيه مي دهم. تلويزيون را باز مي كنم. روي كانال هاي تركيه با موزيك هاي سوزناكش نگه مي دارم. شروع به خواندن مي كنند. آري چشمانم پر از اشك جدايي حضورت مي شود. ديوانه وار اين ور و آن ور غلت مي خورم، صداي موزيك را زياد مي كنم. مثل غريبه ها به در و ديوار اتاقم در تاريكي به تماشا مي نشينم. به عكس هايي كه در قطعه هاي كوچك ازش دارم نظاره مي شوم. لبخندش در عكس هم دست از سر لب هاي آبدارم برنمي دارد...
این تاوان ناراحت کردن تو است؟ تاوان روشنفکر بازیهایم؟ عقاید مسخرهام؟ مسخره؟؟ همین الآن هم منطقم میگوید که همانها درستاند. مرده شور منطقم را ببرند. ببرند؟ تو هم مقصری؟ نه نیستی؛ فقط اگر نمیرفتی اینطور نمیشد. نمیشد؟ مطمئن نیستم! اینکه ماه به ماه همدیگر را نبینیم؛ سخت بود برایت و تحملش میکردی، سخت بود برایم و تحملش نمیکردم. معتقد بودم به روابط آزاد، اینکه هر کسی جایگاه خودش را دارد و جای کس دیگری را نمیگیرد، اینکه همه چیز در خوابیدنِ باهم خلاصه نمیشود و آن هم نیازی است مثل نیاز به خوردن. و ترجیح تو... ترجیح تو آن بود که اگر هم کسی جایت کنارم میخوابد همیشگی نباشد، تکرار نشود، بیاید و برود. دوستت داشتم و ترجیح دادم که کمتر ناراحتت کنم، یاد گرفتم باخیابانیها چونه بزنم،کمکت کنم بیرقیب تصور کنی خودت را. ایدز گرفته ام...
عادل حبيبي 3/5/88
«دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است.»
دستم را كه به روي كونش مي زنم. حالت غريبي بهم دست مي دهد. با نيشخند كوچكش جوابم را مي دهد و من با يك لبخند واقعي از خجالتش در مي آيم. او نيز تا مي تواند مي خندد. زندگي با لبخندهاي عاشقانه ما به همديگر پيش مي رود. حال آن دست زدن ها نيز حالت غريب خود را از دست داده اند. اين قلبم است كه فهميده است، آري؛ قلبم است كه دارد صدا مي كند مثل تيك تاك ساعتي كه عاشقانه به دنبال هم مي افتند و خسته نمي شوند. ابروهاي متكبرانه اش، گونه هاي بوسيدني اش، چشم هاي معصومانه پر از شهوتش، لب هاي هميشه قرمزش كه معناي بوسيدن الان نيز در ذهنم به تكاپو افتاده است. سرم را در ميان دو دستانم گرفته ام، باز حالم خوش نيست، چند روزي است كه باهاش قهر كرده ام يا او با من قهر كرده است، نمي دانم! خاطراتي كه ازش دارم را در پستوي قلبم دركش مي كنم. كافي شاپ، سينما، كتابخانه، ساندويي رفتنا؛ خوردنا همه ش حال در جلوي چشمانم است. لحظه اي كه در را زد و من اصلا بي ميل روي فرش دراز كشيده بودم. همين كه در را باز كردم، سفت چسبيد بهم، بوسم كرد، دستانش را دور گردنم انداخت. تا مي توانست خودش را بهم فشار داد تا اينكه از گرماي غريبانه چشمانش روي فرش ولو شديم. شروع كردم به ليسدنش، آري تا مي توانستيم همديگر را ارضا مي كرديم. آري اين خاطره و واقعيت ها چند روزي است كه از ياد هر دوي ما با آن كه قلبم هايمان براي هم مي تپد، فراموش شده است.
يك بيماري خاصي وجودم را فرا گرفته است. مي خواهم بهش زنگ بزنم. باز نازش را بكشم ولي از يك طرف تجربه ثابت كرده كه اگر نازش را بكشم شكست خواهم خورد، بنا بهش تلفن نمي كنم! هنوز آتش عشقي كه بهش داشتم، دارم را در تنم حس مي كنم! اين دوست داشتن نيست بلكه يكي شدن، خواستن انسانيت است. سرم را روي بالش تكيه مي دهم. تلويزيون را باز مي كنم. روي كانال هاي تركيه با موزيك هاي سوزناكش نگه مي دارم. شروع به خواندن مي كنند. آري چشمانم پر از اشك جدايي حضورت مي شود. ديوانه وار اين ور و آن ور غلت مي خورم، صداي موزيك را زياد مي كنم. مثل غريبه ها به در و ديوار اتاقم در تاريكي به تماشا مي نشينم. به عكس هايي كه در قطعه هاي كوچك ازش دارم نظاره مي شوم. لبخندش در عكس هم دست از سر لب هاي آبدارم برنمي دارد...
این تاوان ناراحت کردن تو است؟ تاوان روشنفکر بازیهایم؟ عقاید مسخرهام؟ مسخره؟؟ همین الآن هم منطقم میگوید که همانها درستاند. مرده شور منطقم را ببرند. ببرند؟ تو هم مقصری؟ نه نیستی؛ فقط اگر نمیرفتی اینطور نمیشد. نمیشد؟ مطمئن نیستم! اینکه ماه به ماه همدیگر را نبینیم؛ سخت بود برایت و تحملش میکردی، سخت بود برایم و تحملش نمیکردم. معتقد بودم به روابط آزاد، اینکه هر کسی جایگاه خودش را دارد و جای کس دیگری را نمیگیرد، اینکه همه چیز در خوابیدنِ باهم خلاصه نمیشود و آن هم نیازی است مثل نیاز به خوردن. و ترجیح تو... ترجیح تو آن بود که اگر هم کسی جایت کنارم میخوابد همیشگی نباشد، تکرار نشود، بیاید و برود. دوستت داشتم و ترجیح دادم که کمتر ناراحتت کنم، یاد گرفتم باخیابانیها چونه بزنم،کمکت کنم بیرقیب تصور کنی خودت را. ایدز گرفته ام...
عادل حبيبي 3/5/88