توی زندگی انسانها خاطراتی وجود دارد که مثل کاغذ A4 تکرو پرینت شده است، نه میشه کامل نگه داشت و نه دور انداخت! آدم حیفش می آید بریزه توی سطل آشغال که شاید روزی ازش استفاده کرد. بعضی وقت ها این کاغذها شما بخونید خاطرات پرت (!) توی پرینتر گیر می کنن و خرابی به بار می آرند (!) که از نگه داشتنش احساس خفگی می کنید (درست مثل احساس سوسکی که نصف شب از توی چاه فاضلاب اومده بیرون و داره روی کاشی های خیس کف توالت با شاخک های بزرگتر از خودش سواحل پخ-پخ* را تجسم میکنه و شما غافل از اون به زور ساعت چهار صبح (!) از خواب بلند شدید و دارید می رید به طرفش. وقتی کلید برق رو می زنید تا تمام هوش سرشار ادیسون از توی سیم ها جاری بشه به طرف لامپ، سوسک زرد رنگ ژله ای ما که از این به بعد با اسم «ژلی» صداش می زنیم با تمام سرعتی که داره فرار می کنه تا یه جایی قایم بشه، درست همین لحظه رو می گم که ژلی نفسش توی سینه خودش حبس شده و داره احساس خفگی می کنه !) * خوب اسم یه جزیره است دیگه برید از ژلی بپرسید کجاست !؟
از این به بعد هر وقت احساس خفگی کردید اینجا بنویسید ...
زنگ زدم به دفتر یک وانت تلفنی و خواستم یک نیسان بفرستند تا چند تا کارتن رو ببرم به یه جایی، یکی اومد، پیرمرد، 71 سال داشت ، 19 سال بود از روستای سرند اومده و شهری شده، خونه شون چهارراه عباسی بود، 3 سال پیش چشمهاش رو عمل کرده و به همون خاطر زیاد بین شهری کار نمی کنه تازه روزهای معمولی هم فقط تا ساعت 2 رانندگی می کنه. 3 تا پسر داره که یکیش تو اورمیه ازدواج کرده و اونجا کار میکنه. دو تا پسر دیگه اش هم مجردن هنوز! می گفت اگه من فکر الان رو داشتم تو روستا ازدواج نمی کردم، منظورش این بود که خانم ها الان زندگی راحتتری نسبت به قدیم دارند، می گفت الان هر کی تو خونه خودش زندگی می کنه هر جوری دوست داره لباس می پوشه و ...
خلی آروم ماشین می روند، وقتی فرمون رو می گرفت دستش خیلی لرزش داشت ، ازش در مورد بیمه پرسیدم: دایی بیمه وارین دی؟ بیمه سن ؟ فکر می کردم خدای نکرده الان سرش رو بزاره و دیگه بلند نشه خانمش چیکار می کنه خرجش رو کی می ده؟ «بیر بیمه دن شیکستم، آمما آللاه بالالاریمی ساخلاسین قویمازلار خرج سیز قالام » .
###
کل مدتی که با پیرمرد بودم 15 دقیقه طول کشید، اونقدر باهاش اخت شده بودم بودم که دلم می خواست کاش مسافرت طولانی با هم داشتیم ...
یکشنبه است و ساعت 2 بعد از ظهر، حدود یک ساعت است با «خانم ابراهیمی» در مورد نشریه صحبت می کنم. تلفنم زنگ می زنه در حقیقت تکون می خوره ، آخه برای اینکه آهنگش یهویی نپره وسط حرف های خانم ابراهیمی گذاشتم رو ویبره، چند بار تکون می خوره، مجبور می شم جواب بدم،
- هن ایرضا؟
-بو بتونچی لار گئدیرلر ها، مهندیس گلمیر
-ایندی زنگ ویرام گلر
-دئنه تئز گلسین
-یاخچی خودافیز
تلفن رو قطع می کنم خانم ابراهیمی نیست، تو این مدت رفته اتاق خانم «چرخ انداز». پنجره اتاق رو باز می کنم، همین جوری ساختمون هست که روبروم بی هیچ حرکتی ایستاده ان. احساس خفگی می کنم - درست مثل ژلی دوستم- یه لحظه می ترسم نکنه خدای نکرده موجودات و اجسام نمی خوان حرکت کنن، یه دفعه شاخه های درخت توی حیاط همسایه تکون می خوره و یه گنجشک می پره، خوشحال می شم، سرم رو که برمی گردونم خانم ابراهیمی دوباره اومده توی اتاق و داره بر-بر منو نگاه می کنه، دوباره شروع کرده به حرف زدن و من هم گوش می کنم. گاهی هم اداهایی در می یارم که خنده اش می گیره، دست خودم نیست ذهنم رو دستکاری کردم هر نیم ساعت یک بار به مدت چند ثانیه خاموش-روشن می شه، توی این مدت کنترل دست من نیست!
زمان زیادی بود که با کسی در مورد نشریه حرف نزده بودم... به نتایجی هم رسیدیم که ایشاللاه به زودی اجرایی می شن. دوباره خانم ابراهیمی خنده اش گرفته آخه ذهنم خاموش-روشن شد! قرار شد همگی جمع بشیم و حرف بزنیم در مورد اینکه واقعا کره زمین گرده یا الکی می گن و یا اینکه امکانش هست «یعقوب عمی» اسم نوزاد پسرش که قراره بعد از اینکه عروسی کردن رو «میلاد» بذاره یا نه؟! اما یه شرط گذاشتن که تا اون موقع من حتما ذهنم رو به یک متخصص نشون بدم !
###
گوشی ام رو بر می دارم و شماره مهندس رو می گیرم و ...
به قول رامیز دایی
مساله این نیست که آدما چی می گن مساله اینکه تو دلشون چی می گذره
یک بار رفتیم یک جایی برا مصاحبه، چراغ اتاق رو روشن کردند و مصاحبه شروع شد. تازه داشت صحبتا گرم می گرفت که احساس کردم یکی داره رو پام راه میره تا به خودم بجنبم اومد بالاتر درست همین موقع بود که من و ژلی همزمان احساس خفگی کردیم.پاچه شلوارم رو تکون دادم و ژلی خدا رو شکر اوضاع رو گرفت و مسیرشو عوض کرد. این مراسم بدون جیغ و داد و از این جور چیزا تموم شد.خوب ژلی شانس آورد وسط مصاحبه احساس خفگی کردیم چون اگه یه جای دیگه بود(جزیره پخ پخ) آخر داستان اینقدرها هم شیرین نمی شد.
حالا که صحبت از ژلی و فامیلاشه منم تا وقت دارم یه چیزی بنویسم. البته احتمالاً همه تو دلشون بگن این بچه هم ما رو کشت با این سربازی رفتنش! ولی چه میشه کرد خدمته و پر از خاطره! به قول داییم آدم 2 سال خدمت میکنه 30 سال تعریف!(حذف به قرینه!)
2 روز بود رفته بودم پاسگاه صبح خواستم برم وضو بگیرم. خیلی تاریک بود و هنوز جای کلیدهای چراغها رو یاد نگرفته بود. یه صدایی از زیر پام اومد! صدایی بود که یک لحظه خودم رو جمع و جور کردم!
برای صبحگاه که بلند شدم دیدم سربازها دارن دعوا می کنن. دعوا سر این بود که کی باید این حیوون زبون بسته رو که زبونش 20 سانت اومده بود بیرون و با کاشی هم سطح شده بود و معلوم نبود کودوم آش خوری لهش کرده بود پاک کنه! (فیکر ائلیرم بو رحمتلیک قورباغا ژلی نین فامئلی زادی اولئیدی!)
آتیلا بئی این تایپیک رو خیلی قشنگ شروع کردی واقعا پیشرفتت قابل توجه
صبح به زحمت بیدار میشم آخه شب اصلا خوب نخوابیدم
به زور خودمو جمع می کنم.و از رختخواب بیرون می کشم چند روزه با تاخیر به دفتر می رسم
مامانم چشمک می زنه و میگه دارم میرم نون بگیرم هستی تا بیام؟!
نمی تونم بهش نه بگم
خودمو توی آیینه نگاه می کنم .زیر چشمام گود افتاده به زور به خودم لبخند می زنم شاید حس بهتری پیدا کنم .کلی به خودم قول می دم و خودمو تشویق می کنم.امیدوارم کارام خوب پیش بره و امروز به یه سر انجامی برسن
لباس بیرون پمی پوشم .زیر سماور رو کم می کنم.مامانم برگشته
اشتها ندارم
مامانم دلخوره که چرا باهاش دردودل نمی کنم.شاکیه چرا براش وقت نمی زارم
وقتی خسته میشه میگه باشه اگر این طوریه منم دیگه باهات در دودل نمی کنم
سعی می کنم دلشو بدست بیارم
آخه این روزها فکر می کنم مرگ بهم نزدیک تره
شاید این آخرین صبحانه ای باشه که با اون می خورم
شاید این آخرین دیدارم با اون باشه
و شاید این همون دلیله که باعث شده تا ساعت 9 صبح هنوز توی خونه باشم!
اتو بوس دیر میکنه وقتی می آد امیدوارم جا برا نشستن داشته باشه خانوم ها زل می زنن تو چهرم از این نگاه های سنگین خسته شدم
منم اونا رو نگاه می کنم شبیه روباتند
شاد نیستن ،خستن ، عصبی اندو..
سر پا ایستادم .کیفم روی دوشم سنگینی می کنه .سوزش گردن و شونهام مجبورم میکنه جای کیف روعوض کنم
یه صندلی خالی میشه و خانومی که چند نفر با من فاصله داره سریع خودشو میرسون به صندلی و رو به من میگه می خواید بنشینید؟فرصت نمی کنم جواب بدم چون نشسته ! این جور آدمها همیشه منو عصبانی می کنن
به ایستگاه آخر رسیدیم .پیاده می شم
بقیه راه رو پیاده میرم .10 دقیقه بعد
به دفتر می رسم.و دوباره حس خسته بودن می کنم.انگار به اندازه همه دنیا راه رفتم و حرص خوردم و فکر کردم...
همه یه جوری تو خودشونن.ساکتن.
وقتی می پرسم چرا همه افسردن می گن:
ما یا تو....؟! [/b]
آتیلا بئی این تایپیک رو خیلی قشنگ شروع کردی واقعا پیشرفتت قابل توجه
صبح به زحمت بیدار میشم آخه شب اصلا خوب نخوابیدم
به زور خودمو جمع می کنم.و از رختخواب بیرون می کشم چند روزه با تاخیر به دفتر می رسم
مامانم چشمک می زنه و میگه دارم میرم نون بگیرم هستی تا بیام؟!
نمی تونم بهش نه بگم
خودمو توی آیینه نگاه می کنم .زیر چشمام گود افتاده به زور به خودم لبخند می زنم شاید حس بهتری پیدا کنم .کلی به خودم قول می دم و خودمو تشویق می کنم.امیدوارم کارام خوب پیش بره و امروز به یه سر انجامی برسن
لباس بیرون پمی پوشم .زیر سماور رو کم می کنم.مامانم برگشته
اشتها ندارم
مامانم دلخوره که چرا باهاش دردودل نمی کنم.شاکیه چرا براش وقت نمی زارم
وقتی خسته میشه میگه باشه اگر این طوریه منم دیگه باهات در دودل نمی کنم
سعی می کنم دلشو بدست بیارم
آخه این روزها فکر می کنم مرگ بهم نزدیک تره
شاید این آخرین صبحانه ای باشه که با اون می خورم
شاید این آخرین دیدارم با اون باشه
و شاید این همون دلیله که باعث شده تا ساعت 9 صبح هنوز توی خونه باشم!
اتو بوس دیر میکنه وقتی می آد امیدوارم جا برا نشستن داشته باشه خانوم ها زل می زنن تو چهرم از این نگاه های سنگین خسته شدم
منم اونا رو نگاه می کنم شبیه روباتند
شاد نیستن ،خستن ، عصبی اندو..
سر پا ایستادم .کیفم روی دوشم سنگینی می کنه .سوزش گردن و شونهام مجبورم میکنه جای کیف روعوض کنم
یه صندلی خالی میشه و خانومی که چند نفر با من فاصله داره سریع خودشو میرسون به صندلی و رو به من میگه می خواید بنشینید؟فرصت نمی کنم جواب بدم چون نشسته ! این جور آدمها همیشه منو عصبانی می کنن
به ایستگاه آخر رسیدیم .پیاده می شم
بقیه راه رو پیاده میرم .10 دقیقه بعد
به دفتر می رسم.و دوباره حس خسته بودن می کنم.انگار به اندازه همه دنیا راه رفتم و حرص خوردم و فکر کردم...
همه یه جوری تو خودشونن.ساکتن.
وقتی می پرسم چرا همه افسردن می گن:
ما یا تو....؟! [/b]
ایستیرم «نقل قول»-ون اوستونه باسام، آذان سسی دولور قولاغیما، «الله اکبر...» چوخ دان دیر ائشیدمیردیم. گاهدان دا تنبلیغیمدان اؤزومون باشیمی قاتیردیم سانکی ائشیدمیرم! آذان دیین «اشهد ان لا الله الا الله...»-ی اتاغیمین ایچینی دولدورور، دورورام دستاماز آلام. اورییم سیخیلیب داریخمام گئنه توتوب ایستیرم ناماز قیلام، « اشهد ان علی ولی الله ...» جانامازی آچیب اوتورموشام.
«حی علی صلوة، حی علی صلوة...» گؤزلورم آذان قورتولسون دورام گؤزوم ساتاشیر قیرمیزی بویاقلی یومورتایا کی کیچیک «چرخ انداز» بایراملیق وئرمیشدی. «حی علی خیرالعمل ...» اویانلیق «مریم» وئرین دوزلو ایل سایار دی. «شعبان» قالیب کمدین باشیندا دالدادا! شعبانی اوشاقلار آلمیشدیلار «سالار»-ا. «لا الاه الالله...» دورورام نامازی باشلییام، «الله اکبر» دییب اؤزومو آتیرام آللاهین قوجاغینا...
###
«الله اکبر» آذربایجانین اوشاقلارین سئودیین تک موتلو ائله ...
آللاه اکبر
آتیلا بئی این تایپیک رو خیلی قشنگ شروع کردی واقعا پیشرفتت قابل توجه
صبح به زحمت بیدار میشم آخه شب اصلا خوب نخوابیدم
به زور خودمو جمع می کنم.و از رختخواب بیرون می کشم چند روزه با تاخیر به دفتر می رسم
مامانم چشمک می زنه و میگه دارم میرم نون بگیرم هستی تا بیام؟!
نمی تونم بهش نه بگم
خودمو توی آیینه نگاه می کنم .زیر چشمام گود افتاده به زور به خودم لبخند می زنم شاید حس بهتری پیدا کنم .کلی به خودم قول می دم و خودمو تشویق می کنم.امیدوارم کارام خوب پیش بره و امروز به یه سر انجامی برسن
لباس بیرون پمی پوشم .زیر سماور رو کم می کنم.مامانم برگشته
اشتها ندارم
مامانم دلخوره که چرا باهاش دردودل نمی کنم.شاکیه چرا براش وقت نمی زارم
وقتی خسته میشه میگه باشه اگر این طوریه منم دیگه باهات در دودل نمی کنم
سعی می کنم دلشو بدست بیارم
آخه این روزها فکر می کنم مرگ بهم نزدیک تره
شاید این آخرین صبحانه ای باشه که با اون می خورم
شاید این آخرین دیدارم با اون باشه
و شاید این همون دلیله که باعث شده تا ساعت 9 صبح هنوز توی خونه باشم!
اتو بوس دیر میکنه وقتی می آد امیدوارم جا برا نشستن داشته باشه خانوم ها زل می زنن تو چهرم از این نگاه های سنگین خسته شدم
منم اونا رو نگاه می کنم شبیه روباتند
شاد نیستن ،خستن ، عصبی اندو..
سر پا ایستادم .کیفم روی دوشم سنگینی می کنه .سوزش گردن و شونهام مجبورم میکنه جای کیف روعوض کنم
یه صندلی خالی میشه و خانومی که چند نفر با من فاصله داره سریع خودشو میرسون به صندلی و رو به من میگه می خواید بنشینید؟فرصت نمی کنم جواب بدم چون نشسته ! این جور آدمها همیشه منو عصبانی می کنن
به ایستگاه آخر رسیدیم .پیاده می شم
بقیه راه رو پیاده میرم .10 دقیقه بعد
به دفتر می رسم.و دوباره حس خسته بودن می کنم.انگار به اندازه همه دنیا راه رفتم و حرص خوردم و فکر کردم...
همه یه جوری تو خودشونن.ساکتن.
وقتی می پرسم چرا همه افسردن می گن:
ما یا تو....؟! [/b]
بیری منه دئدی همشه ائله یاشا کی ائله بیل آخیر گونوندی
همشه آداملارلا ائله دانیش کی ائله بیل آخیر گؤروشوندی
بیلمه دیم ندن همشه بیر قولاغیم دروازا اولدی
یک روز که از دفتر در اومده بودم و با عجله به دانشگاه میرفتم جلوی کلانتری 16 چهره زنی پریشان توجه منو به خودش جلب کرد معلوم بود خیلی آشفته است نزدیکم شد و موبایلمو خواست یه شماره داد برایش بگیرم شماره برادرش بود نمی دونم چرا زود قبول کردم شماره رو بگیرم زن با التماس از برادرش کمک خواست ولی اون جواب نمی داد گوشی رو داد دستم ،برادرش هنوز گوشی رو قطع نکرده بود ولی جواب هم نمی داد .پسر خانم تو بد مخمصه ای گیر کرده بود،خواستم دوباره شماره رو بگیرم که سریازی اشاره کرد گوشیتو ازش بگیر زنگ نزنه،دو دل بودم ولی راستش ترسیدم وبهانه آوردم و رفتم خانم بعد از تشکر از من یک آه کشید وگفت:"خدا! یعنی کسی نیست به دادم برسه؟!"دوباره با دستهایی که می لرزید چادرش رو محکم گرفت و با چشمهای خیس به هر کسی که از راه می گذشت ملتمسانه نگاه میکرد.
متاسفانه جامعه طوری شده از ترس اینکه تو دردسر بیفتم حتی نپرسیدم چی شده ،حتی نتونستم تو دلم ،پشت برادرش که حالا اسم و شمارشو هم میدونم چی فکر کنم.
هنوز دست لرزان وچشم خیس زن یادمه.یعنی الان چی شده،زن کجاست،مشکلش حل شده؟