آفتاب آذربایجان

نسخه كامل: اخبار پلیسی و جنایی !!!
شما در حال مشاهده متن قالب بندي نشده هستيد.
برای مشاهده نسخه اصلی اینجا کلیک کنید
تازا خبرلری بوردا یازین !
ایران: مرد آرايشگر كه از سه همسرش 12 فرزند دارد وقتي پي برد همسرانش حاضر به تمكين از او نيستند تصميم گرفت آنها را طلاق دهد غافل از اين كه سه «هوو» براي انتقام، با طرح نقشه مشترك، مهريه‌هايشان را به اجرا گذاشته‌اند.

جمشيد- 65ساله- كه به مجتمع قضايي خانواده ونك مراجعه كرده بود با تسليم چند دادخواست جداگانه طلاق، عدم‌تمكين و بدرفتاري به قاضي «بديهه اقدم» - رئيس شعبه 261- گفت: طي 37 سال سه بار ازدواج كرده و پدر 12 فرزند و داراي دو داماد و يك عروس هستم. ضمن اين كه با ارثيه قابل توجهم آسايش و رفاه اعضاي خانواده‌ام همه امكانات رفاهي و زندگي را نيز فراهم كرده‌ام. اما از آنجا كه هر از گاهي به خاطر حسادت‌هاي زنانه با هم درگير مي‌شدند و كارشان به كلانتري كشيده مي‌شد، در سه نقطه جنوب، غرب و شرق تهران برايشان خانه‌هاي جداگانه اجاره كردم تا با هم در تماس نباشند.چندسالي به همين شكل گذشت و در حالي كه از همسر اولم 3فرزند و از همسر دومم 6 فرزند و از همسر سومم نيز سه فرزند داشتم متوجه شدم هزينه‌هاي زندگي آنها و بچه‌ها بشدت بالا رفته و ديگر قادر به پرداخت اجاره و مخارج خانه نيستم. درنتيجه از سه همسرم خواستم با هم سازش كنند و در يك خانه بزرگ كنار هم زندگي كنند. اما آنها نپذيرفتند. به همين خاطر مجبور شدم مدتي را در گرمخانه يا بوستانها بخوابم. تا اين كه پس از مدتي يكي از دخترانم به من خبر داد كه همسرانم با هم تصميم گرفتند عليه من شكايت كنند و مهريه‌هايشان را به «نرخ روز» از من بگيرند. درحالي كه به خاطر مشكلات شديد مالي چند ميليون تومان بدهكار هستم.

وي ادامه داد: آقاي قاضي همسرانم نقشه كشيده‌اند با شكايت ترك انفاق، نپرداختن نفقه و درخواست مهريه مرا زنداني و مجازات كنند. حالا هم از شما و قانون كمك مي‌خواهم.

قاضي دادگاه پس از شنيدن حرف‌هاي مرد آرايشگر با ارسال احضاريه‌اي همسران او را به دادگاه فرا خواند و يك ماه بعد هر سه زن در برابر قاضي دادگاه ايستادند.

زري- همسر اول- به قاضي گفت: حدود 37 سال قبل در حالي كه 20ساله بودم با مهريه 95هزار تومان با جمشيد پاي سفره عقد نشستم و پيوند زناشويي بستيم. سه سال بعد كه صاحب پسري شده بوديم كم كم دريافتم او مردي خوشگذران است و با دوستان نابابش به ميهماني‌هاي شبانه مي‌رود. اما من به خاطر پسرم به زندگي با او ادامه دادم تا اين كه يك روز برادرم هنگام خريد در بازار ناگهان جمشيد را همراه زن جواني ديد و پس از تحقيق متوجه شد «مينا» كه فروشنده لوازم آرايشي است، همسر دوم شوهرم است در حالي كه بچه‌اي در راه داشتم براي شكايت و جدايي به دادگاه رفتم اما با توصيه خانواده‌ام به خاطر فرزندانم پذيرفتم كه مينا «هوو»يم بماند. اما چند سال بعد و در كمال ناباوري متوجه شديم همسرمان زن سومش را هم گرفته است. در نتيجه با همدستي مينا، خانه شهلا- هووي سوم- را يافته و پس از مشاجرات فراوان متوجه شديم او هم فريب چرب زباني‌هاي جمشيد را خورده و به عقد او درآمده است.

مينا- همسر دوم- نيز گفت: حدود 32 سال قبل در مغازه برادرم كار مي‌كردم كه با جمشيد آشنا شدم و او كه خود را مجرد معرفي مي‌كرد مرا با مهريه 135هزارتومان به عقد خود درآورد. اما جمشيد به بهانه‌هاي مختلف چند شب در هفته به خانه نمي‌آمد تا اينكه فهميدم زن ديگري دارد. سرانجام پس از كشمكش هاي فراوان من و همسر اول شوهرم با هم به توافق رسيديم.

شهلا- همسر سوم- نيز به قاضي گفت: حدود 25 سال قبل با جمشيد در جشن عروسي برادرزاده‌ام آشنا شدم. او قبل از جشن براي اصلاح داماد آمده بود. چند ماه بعد هم به من پيشنهاد ازدواج داد و مدعي شد همسرش را در تصادف از دست داده است. من كه از شوهرم جدا شده بودم در نتيجه با مهريه يك ميليون و 380هزارتومان به عقدش درآمدم. البته او بعد از دوماه به من گفت كه دو همسر و چند فرزند دارد.اما به خاطر آبرو و حيثيت خانوادگي نمي‌توانستم از او جدا شوم.

با اين حال دو همسر ديگر شوهرم در پي اطلاع از اين ازدواج، وقتي فهميدند من هم فريب خورده‌ام بالاخره مرا در كنارشان پذيرفتند. حالا هم به دليل اينكه مطمئن هستم او ازدواج‌هاي مخفي ديگري هم دارد و حاضر به پرداخت مخارج زندگي ما نيست تصميم به مجازاتش گرفته‌ايم. قاضي محكمه پس از شنيدن اظهارات سه زن، تصميم‌گيري درباره اين پرونده را به جلسه بعد و انجام تحقيقات تكميلي موكول كرد.

Alp نوشته:
ایران: مرد آرايشگر كه از سه همسرش 12 فرزند دارد وقتي پي برد همسرانش حاضر به تمكين از او نيستند تصميم گرفت آنها را طلاق دهد غافل از اين كه سه «هوو» براي انتقام، با طرح نقشه مشترك، مهريه‌هايشان را به اجرا گذاشته‌اند.

با اين حال دو همسر ديگر شوهرم در پي اطلاع از اين ازدواج، وقتي فهميدند من هم فريب خورده‌ام بالاخره مرا در كنارشان پذيرفتند. حالا هم به دليل اينكه مطمئن هستم او ازدواج‌هاي مخفي ديگري هم دارد و حاضر به پرداخت مخارج زندگي ما نيست تصميم به مجازاتش گرفته‌ايم. قاضي محكمه پس از شنيدن اظهارات سه زن، تصميم‌گيري درباره اين پرونده را به جلسه بعد و انجام تحقيقات تكميلي موكول كرد.


دوغرودان آللاه قوت وئرسین! بو ایشه ویاگرا دا دوام گتیرمز!!

فجيع‌ترين جنايت قتل بچه‌اي به دست مادر معتاد و متهم به فحشا در حالي رخ داد كه مادر فهميد دختر هفت ساله‌اش درباره خلاف‌هايش به پدر گزارش‌هايي داده است.

به گزارش فارس، ساعت 10 صبح يكي از روزهاي پاياني هفته پيش مرد خانه كه بيرون از محل كارش بود، از صداهاي دلخراشي كه از حياط خانه‌اي در تنكابن به گوش همسايه‌ها مي‌رسيد، باخبر شد و پس از حضور در حياط با پيكر بي‌جان هستي در حالي كه بدون لباس و تمام‌ اعضاي بدن بي‌جانش پر از جراحت، سوختگي، بريدگي و اسيد پاشي شده بود، مواجه شد...

‌حدود ساعت 9 و 45 دقيقه روز پنجشنبه در راهروي دادگستري تنكابن در حال تهيه خبر و پيگيري اين قتل دلخراش بودم.

آرزو (مادر) در حالي كه دستبند به دست و پابند به پاهايش داشت، توسط دو مامور تحت‌ مراقبت از اتاق بازپرس قدم به راهروي دادگاه گذاشت و به سوي اتاق دادستان آمد.
‌آرزو در اتاق دادستان خيلي راحت نشست و گاهي نيز به راحتي مي‌خنديد، قبل از هر سؤالي از سوي بازپرس اعلام كرد صبح تا حالا چيزي نخورده است، كيك و ليوان آبي به او دادند، خيلي راحت آن را خورد.

* با همسرم حدود 30 سال اختلاف سني دارم

آرزو گفت: 29 سال دارد و با همسرش حدود 30 سال اختلاف سني نيز دارد، ازدواج اولش به‌ دليل اينكه بچه‌دار نمي‌شدند، به جدايي كشيده شده است و حاصل ازدواج دوم او كه هشت سال زندگي است يك دختر هفت ساله به نام هستي و يك پسر چهار ساله به نام رضا است.

‌او فرزند پدر و مادري نظامي است و عنوان كرده است؛ پدر و مادرش زندگي خوبي دارند، آرزو در بخشي از سخنانش گفت: با شوهر دومم حين طلاق از شوهر اول آشنا شدم و پس از ازدواج دوم تا قبل از تولد هستي زندگي خوبي داشتيم اما من باردار شدم، با تولد هستي دعواهاي ما آغاز شد، شوهرم صبح با من خوب بود و عصر اخلاقش عوض مي‌شد و به من مي‌گفت؛ تو... و با فلان پسر ارتباط داري و گريه‌هاي من فايده‌اي نداشت و فرداي آن روز دوباره اخلاقش عوض مي‌شد و با من مهرباني مي‌كرد.

‌زن جوان گاهي در ميان حرف‌هايش مي‌خنديد، بسيار مسلط حرف مي‌زد و اصلا تپق نمي‌زد و ‌ادامه داد: مشكل اصلي من اجبار كسي كه كشتمش به جدايي من از همسرم بود، هماني كه در ازدواج اول هم با ايجاد ابهاماتي در بچه‌دارشدن‌مان سبب جدايي شد.

* شيطان با جسم هستي وارد زندگي من شد

آرزو در پاسخ اينكه آن كس كيست، مدعي شد: شيطان و اهريمن كه در زندگي دومم در جسم هستي حلول كرده بود، چون مي‌دانست من به بچه‌ها علاقه شديدي دارم و از اين ضعف من استفاده كرد تا به بهترين شكل به من ضربه بزند، شوهرم از هر كاري كه در خانه در تنهايي مي‌كردم، سيگار مي‌كشيدم يا مخدر شيشه مصرف مي‌كردم باخبر مي‌شد، در حالي كه در خانه كسي نبود، من بودم تنها و او مثل چيزي نفوذي و نامرئي اين كار را مي‌كرد.

‌وي ادامه داد: وقتي شوهرم نبود او بود و همه جا حضورش را احساس مي‌كردم و رفت و آمد و كنترل كردنش را احساس مي‌كردم و وقتي شوهرم به خانه مي‌آمد، در جلد او مي‌رفت و به جانم مي‌افتاد و من نفهميدم كي بزرگ شد و به مدرسه رفت، گاهي اوقات حرف‌هايي از دهانش بيرون مي‌آمد كه من نمي‌دانستم باور كنم كه او يك بچه است، اداهاي زنانه در مي‌آورد و جاي من را پيش شوهرم گرفته بود، اما من قبل از كشتنش تنبيهي نكردمش و اگر چنين قصدي داشتم با اداهاي مظلوم‌ نمايانه‌اش كه به دروغ به شوهرم القا مي‌كرد، من مي‌زدمش و پدرش مرا مي‌زد.

*اجراي نقشه شوم و پليد قتل هستي

‌صبح چهارشنبه وقتي شوهرم آماده رفتن به سركار شد او فهميده بود كه من مي‌خواهم نگهش دارم، هستي را نگه داشتم و خودم را برايش مهربان كردم، به او گفتم تو خوشگلي و سرگرمش كردم و برايش مثل خودش شدم، يك روباه مكاره، بعد از رفتن پدرش بردمش در اتاق و رفتم اسفند، گزنه و چند چيز ديگر عطري اتاق را دود دادم، وقتي دود طرفش رفت حالش بد شد و خودش را كنار مي‌كشيد، چون هستي شيطان بود نه رضا، موهايش مثل مار آويزان بود، من اسفند سوخته را روي سرش ريختم و به آشپزخانه رفتم و يك مرغ بزرگ درست كردم و به آن مرگ موش اضافه كردم و به خوردش دادم اما به او اثر نمي‌كرد.

اين زن گفت: بعد از خوردن مرغ به گوشه تخت رفت و من بهش حمله كردم و او شروع كرد به داد و عربده كشي، من گلويش را گرفتم و فشار دادم و اين كار را به صورت طولاني انجام دادم اما خيلي قوي بود و من او را به كتاب‌هايي كه خوانده بودم صدا كردم تا كمكم كند، با كابل يخچال دست و پايش را بستم و هرچي رضا رو صدا كردم كه چاقو برايم بياورد تا كارش را تمام كنم نياورد، او در همان حال به جلد رضا رفت و از زبان او سعي داشت مرا از كشتنش بازدارد و رضا در آن حال مي‌گفت؛ مامان ولش كن، نكشش، ولي در حين مخالفتش من اين ندا را از رضا مي‌شنيدم كه مامان ولش نكن، در آن لحظات اگر همه دنيا هم مي‌آمدند ولش نمي‌كردم، وقتي ديدم در دستم چيزي نيست ليواني برداشتم و آن را شكاندم و خرده شيشه‌هايش را در چشمانش و ساير قسمت‌هاي بدنش فرو كردم اما انگار چيزي نمي‌شد و در آن لحظات به من گفت: مادر قاتل صدايش را مثل دوبلورها تغيير داد و با صداي هستي گفت: مامان هركاري بگي برات مي‌كنم، خونه را برات جارو مي‌كنم، حتي ناخن پاهاتو مي‌گيرم، منو نكش....

زن سنگدل در ادامه اعمال رقت‌بار و ظالمانه خودش گفت: من به حرفهايش گوش ندادم و به زمين انداختمش و بازهم گلويش را فشار دادم، با چاقويي كه گرفتم دو بار به پهلويش و يكي هم در حنجره‌اش اما ديدم زنده است شمشيري در خانه داشتم به پهلويش زدم و از آن طرف بدنش بيرون زد، ديدم در اتاق وسيله‌اي ندارم، كشان كشان به آشپزخانه بردمش و سيخ صليبي شكل مخصوص ماهي را در گردنش انداختم و تيزي‌هايش را به بدنش فرو كردم اما باز هم نمرد.

* اين كار را نكن تو را اعدام مي‌كنند

‌اين زن گفت: در اين وضعيت بود كه دخترم گفت؛ اين كار را نكن تو را اعدام مي‌كنند، اما من گوشم بدهكار نبود و بايد او را مي‌كشتم، لباسش را درآوردم و لختش كردم، وايتكس را گرفتم و ريختم روي تمام بدنش، بعد از آن انبر بزرگي كه دسته بلندي دارد و براي شومينه استفاده مي‌شود را برداشتم و به شكمش زدم و در بدنش ماند، دوباره رفتم و آبجوش ريختم رو سرش و تمام پوست بدنش ورآمده بود، ديگر قصد داشتم او را به آتش بكشم و كشان كشان بردمش تو حياط سيم قلاب به دستانش زدم و قبلا در آشپزخانه موهايش را تراشيده بودم، در حياط زير پاهايش تينر ريختم و رويش گوني انداختم و آتش زدم و در همون حال با فندك باقيمانده موهايش و تمام مژه‌هايش را سوزاندم، بازم زنده بود، ذغال گداخته را به زور به دهانش كردم و در حال كيف كردن بودم و الان هم كه دارم تعريف مي‌كنم احساس خوبي دارم.

مادر سنگدل ادامه داد: همان ‌طوري كه ميله آهني تو حلقش بود و صداي خرخر گلويش بلند شده بود به او گفتم؛ خوبه به جاي حرف زدن خرخر مي‌كني. او هنوز منو مي‌ديد، با دسته خاك انداز چشمانشو از حدقه درآوردم و زدم روي تيزي ميله و چشمش تركيد، با ميخ و سيخ پهلويش را سوراخ سوراخ كردم، مي‌خواستم دستاشو ببرم، سرشو گوش تا گوش ببرم كه نذاشتن و تكرار كرد؛ اينارو كه مي‌گويم كيف مي‌كنم، حقش بود، اون بلايي كه بر مسيح آوردند و با حمل صليب تو كوچه‌ها كشيدند بايد سر اين شيطان مي‌آوردم حقش بود، قلاده سگ را انداختم دور گردنش و مي‌خواستم مثل سگ بكشمش، گفتم فكر نمي‌كردي روز موعود برسه و نابود بشي، اون شيطان بود، وقتي صليب را مي‌ديد مي‌ترسيد با سيم دور گردنش را فشار دهم و با ديدن پدرش كه داد مي‌زد ....

آرزو مادر قصي القلبي كه دختر هفت ساله خودش بر اثر كينه‌اي كه به شديدترين شكل ممكن كشت و بايد گفت اين بچه شهيد شد، در بخش پاياني حرف‌هايش گفت: قبول دارم هستي را كشتم...

* سستي ايمان و اعتقاد

سستي در ايمان و اعتقاد، نفوذ عقايد و اعتقادات غلط، گرايش به فساد و مخدر، بي‌قيدي در بيان اين زن موج مي‌زد آنجايي كه گفته است: نفهميدم هستي كي بزرگ شد، كي به مدرسه رفت... مگر مي‌شود مادري فرزندش را در طول رشد و نمو نبيند، مگر مي‌شود مادري خطاكار نباشد و به او انگ گناه بزنند و اگر چنين بود كي و چه زماني كودكان دروغ گفته‌اند، در همه جاي دنيا مثل اين است و به واقع نيز چنين است كه مي‌گويند حرف راست را بايد از بچه شنيد حتي اگر به ضرر خود و والدين او باشد.

* اظهار نظر دادستان به بعد از تحقيقات موكول شد...

مادري كه پس از ازدواج دوم با اعمال مخفي و مصرف مواد مخدر روز را سر مي‌كند، اصولا چطور مي‌تواند رشد فرزندش را ببيند، چگونه مي‌تواند از ضربان قلب او، دويدن‌ها، خنده‌ها و گريه‌هاي او متاثر و شاد نشود، به كدامين گناه اين كودك قصابي شده است، زني كه حدود چهار سال پرونده طلاق با همسر دومش دارد، چگونه توانسته است در خانه‌اي كه دو كودك معصوم زندگي مي‌كنند بماند و به اعمال نافي عفت خود ادامه دهد، كسي كه ماده مخدر شيشه مصرف مي‌كند و هزاران عمل خلاف شرع چگونه صلاحيت حضور در خانواده را پيدا مي‌كند، آيا مي‌توان به هزاران اما و اگر ديگر اين ماجراي تلخ فكر نكرد و بي تفاوت ماند.

‌دادستان تنكابن پس از شنيدن اعترافات تكان‌دهنده مادر، او را به بازداشتگاه روانه كرد و اظهار نظر خود را به بعد از تحقيقات موكول كرد.
خسرو مبشر، دادگاه انقلاب تهران، دندانپزشك هوسران را به خاطر آزار و اذيت بيش از 70 دختر و زن جوان به اتهام «افساد في‌الارض» به اعدام محكوم كرد.

براساس پرونده‌اي كه در شعبه 15 دادگاه انقلاب تهران به رياست قاضي ابوالقاسم صلواتي رسيدگي شد، به اين ماجرا از 18 فروردين سال 83 به دنبال مراجعه دندانپزشك جواني به كلانتري ولنجك كليد خورد. او ضمن تسليم شكايتي به مأموران گفت: از خانه‌اش مقداري طلا، پول و اسناد و مدارك مهم سرقت شده است.مأموران با رديابي اموال مسروقه، سرانجام پس از مدتي سارق خانه دكتر را هنگام فروش طلاها شناسايي و دستگير كردند.سارق نيز در بازجويي‌ها گفت كليد خانه شاكي را از زن جواني گرفته است.

وي همچنين گفت: آن زن به من مأموريت داد چند حلقه فيلم و سي‌دي را از داخل كمد خانه بردارم و من هم براي اين كه مشخص نشود سرقت كار چه كسي است اموال ديگري نيز برداشتم.وي در ادامه گفت: وقتي سي‌دي‌ها و فيلم‌ها را به زن جوان تحويل دادم او نيز مبلغي به عنوان دستمزد پرداخت.

بدين ترتيب دخترجوان بازداشت شد و در بازجويي‌ها به افشاي جنايت‌هاي بسيار تكاندهنده پرداخت و گفت: چند ماه قبل به مطب مرد دندانپزشك در ولنجك رفتم. مطب خلوت بود و به بهانه بي‌حس كردن دندان، دارويي به لثه‌ام تزريق كرد كه بي‌هوش شدم.وقتي به خود آمدم فهميدم كه موردتجاوز قرار گرفته و زندگي‌ام تباه شده است. بنابراين وحشتزده و هراسان مطب را ترك كردم. ابتدا تصميم داشتم به خاطر حفظ آبرويم شكايت نكنم، اما آن شيطان صفت از سكوتم سوءاستفاده كرده و تلفني به من گفت كه از جنايت سياهش فيلمبرداري كرده و چنانچه به مطبش نروم فيلم را براي خانواده خواهد فرستاد.در نتيجه به خاطر حفظ آبروي خود و خانواده‌ام به خواسته‌هايش تن مي‌دادم. با اين حال يك روز كه به خانه‌اش رفته بودم پنهاني كليد يدكي خانه را برداشته و براي اين كه مسئله پايان يابد و ديگر به او باج ندهم، فردي را اجير كردم و در مقابل پرداخت مبلغي از او خواستم فيلم‌هايم را سرقت كند.

به دنبال اين اظهارات، مأموران با شكايت زن جوان و به دستور بازپرس شعبه6 دادسراي ناحيه 21 تهران دندانپزشک متخلف را بازداشت كردند.در بازرسي مطب وي و اتاق عكسبرداري نيز يك دستگاه دوربين فيلمبرداري همراه چند حلقه فيلم سياه مربوط به آزار و اذيت زنان و دختران كشف شد.

مأموران در ادامه تجسس‌ها تلفن‌هاي همراه و يا ثابت 79 زن و دختر را يافتند.آنها همچنين دريافتند 6 زن نيز با مراجعه به دادسرا عليه مرد شيطان صفت شكايت كرده‌اند. اما بقيه قربانيان به خاطر حفظ آبروي خانوادگي‌شان از شكايت خودداري كرده ‌بودند.اين در حالي بود كه متهم در بازجويي‌ها منكر آزار و اذيت زنان و دختران شد.وي در ادامه مدعي شد فقط با دو تن از شاكي‌ها رابطه پنهاني داشته است. ضمن اين كه قصد ازدواج با يكي از آنها را داشته كه تقاضايش را نپذيرفته است.

متهم در بازجويي‌ها اعتراف كرد با 31 تن از دختران و زنان از طريق اينترنت آشنا شده و هرگز آنها را نديده است.

پرونده متهم سپس براي رسيدگي از دادسرا به شعبه 79 دادگاه كيفري ارجاع شد اما هيأت قضايي متهم را مستحق اعدام ندانسته و پرونده را با اعلام عدم صلاحيت در رسيدگي به شعبه 1089 دادگاه عمومي تهران فرستاد.

بنابراين قاضي پرونده پس از محاكمه، متهم را به اتهام ارتباط نامشروع در مجموع به 117 ماه زندان و 199 ضربه شلاق، پلمب و لغو مجوز تأسيس مطب و 15 سال محروميت از فعاليت‌هاي پزشكي و تأسيس مطب محكوم كرد. اما پرونده با اعتراض متهم و وكلايش براي رسيدگي نهايي به شعبه 39 دادگاه تجديدنظر استان تهران فرستاده شد كه حكم دادگاه بدوي تأييد شد اما اتهام زناي پزشك متخلف مفتوح باقي ماند.

با توجه به حساسيت پرونده رئيس وقت قوه قضائيه، پرونده را در اختيار كارشناسان ويژه قرار داد و با توجه به ابعاد گسترده جنايت‌هاي سياه دكتر متخلف و نظر به اينكه ديوان عالي كشور حكم متهم را متناسب با جرمش ندانسته بود، پرونده را براي رسيدگي مجدد به شعبه 15 دادگاه انقلاب ارجاع داد.متهم پس از سه جلسه محاكمه در دادگاه انقلاب به رياست قاضي صلواتي، به اتهام افساد في‌الارض مجرم شناخته و به اعدام محكوم شد.
ایران: سناريوي ساختگي زن جوان براي نجات شوهر اعدامي‌اش در دادگاه كيفري نقش بر آب شد.

«مهري» - 25 ساله – وقتي پي برد شوهرش به اتهام قتل در چند قدمي طناب دار قرار دارد به شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران رفت و با طرح سناريويي مدعي شد شوهرش به دنبال افشاي رابطه پنهاني وي با مقتول دست به جنايت زده است. قاضي «عزيز محمدي» كه با اصرار زن جوان روبه‌رو شده بود، طبق قانون وي را تا زمان محاكمه راهي زندان كرد.

در جلسه محاكمه ديروز، ابتدا نماينده دادستان به تشريح كيفرخواست پرداخت و گفت: مهدي ـ 27 ساله ـ متهم به مباشرت در قتل عمدي «حامد» و جنايت بر ميت است. همسرش «مهري» نيز بارها اقرار به رابطه با مقتول داشته و انگيزه جنايت را نيز همين موضوع مي‌داند.

معاون دادستان ادامه داد: جسد حامد – 24 ساله – 11 شهريور 87 در حوالي جاده ساوه كشف شد. مأموران هم با رديابي‌ تلفن همراه مقتول دريافتند آخرين تماس وي با خانه زني به نام «مهري» بوده است. از سوي ديگر خودروي مقتول نيز مقابل محل جنايت كشف شد. تا اين‌كه شوهر «مهري» پس از دستگيري به قتل و سوزاندن جسد اعتراف و ادعا كرد مقتول قصد سرقت از خانه‌اش را داشته است. اما در ادامه تحقيقات، متهم و همسرش ادعاي ديگري مطرح كردند كه غيرواقعي به نظر مي‌رسد.

در ادامه دادگاه متهم در دفاع از خود گفت: روز حادثه مقتول با دسته كليد همسرم قصد داشت وارد خانه شود كه با هم درگير شده و او را كشتم. سپس جسدش را به بيابان‌هاي جاده ساوه برده و سوزاندم.

«مهري» نيز گفت: شوهرم بي‌گناه است و از دادگاه مي‌خواهم او را آزاد كنند. چرا كه من به همسرم خيانت كردم! بنابراين همسرم چاره‌اي جز كشتن او نداشت. در حالي كه همسر متهم سعي داشت با طرح اين نقشه، مقتول را مهدورالدم معرفي كند تا شوهرش از مجازات قصاص نجات پيدا كند، پدر قرباني به قضات دادگاه گفت: نمي‌دانم چه كسي با پسرم تماس گرفت كه او از ساوه به تهران آمد. اما همان‌روز وقتي وحشت‌زده با من تماس گرفت صدايش را شنيدم كه از چند مرد با التماس مي‌خواست او را نكشند. بنابراين مطمئنم عامل جنايت با پسرم خصومت داشته و او را كشته است. بنابراين تقاضاي قصاصش را دارم. در پايان جلسه، هيأت قضايي پس از شور، متهم را به قصاص نفس محكوم كرد و همسرش نيز به 99 ضربه شلاق محكوم شد.
خراسان: سردرگمي در اينترنت بالاخره کار دستم داد و پرسه زني در اين فضاي مجازي باعث شد تا با پسري جوان به نام بهرام آشنا شوم. او ادعا مي کرد که پدر و مادرش را در کودکي از دست داده است و با اقوام و آشنايانش نيز رابطه خوبي ندارد.

زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري امام رضا(ع) مشهد افزود: ارتباط اينترنتي ما خيلي زود به ملاقات در يکي از پارک هاي مشهد انجاميد و وقتي براي اولين بار او را ديدم با چرب زباني و خواندن چند بيت شعر مرا شيفته و دلباخته خودش کرد. رابطه عاطفي من و بهرام روز به روز بيشتر شد تا اين که او تک و تنها به خواستگاري ام آمد و خانواده ام که نمي دانستند ما با هم ارتباط داريم و از نحوه خواستگاري او شاکي شده بودند، گفتند تا زماني که يکي از اقوام بزرگ تر را همراه خودت نياوري، امکان ندارد در مورد آينده و ازدواج شما صحبت کنيم.

مدتي گذشت و من حتي با پافشاري و اصرار عجولانه نتوانستم خانواده ام را براي رسيدن به خواسته ام راضي کنم. از طرفي بهرام با حرف هاي احساسي و هيجاني اش مرا خام کرده بود.

زن جوان گفت: من که مي دانستم پدر و مادرم به هيچ قيمتي حاضر نمي شوند با پسر مورد علاقه ام ازدواج کنم، موضوع را به بهرام گفتم و او نقشه فرار از خانه را طراحي کرد. ما با هم چند روزي به يکي از شهرهاي شمالي کشور رفتيم و سپس برگشتيم. به اين ترتيب بود که خانواده ام به ناچار با ازدواج مان موافقت کردند.اما از همان روز به بعد ديگر پدرم به صورتم نگاه نکرده است و مادرم مي گويد براي تو که با هزار اميد و آرزو به دانشگاه رفته بودي برنامه ها و آرزوهاي زيادي داشتيم اما لگد به بخت خودت زدي و...!

چند ماه از نامزدي ما گذشت و در اين مدت متوجه شدم بهرام طلبکاراني دارد. من طلاهايم را بدون اطلاع والدينم به او دادم و حتي خودروي زير پايم را فروختم تا نامزدم قرض هايش را پرداخت کند.

بهرام مي گفت تا چهار ماه ديگر تکليف ارث و ميراث پدرش مشخص مي شود و لطف و محبتم را جبران خواهد کرد.متاسفانه روزي که پدرم پرسيد خودروي خودت را چه کار کرده اي به دروغ جواب دادم: بهرام برايم خودروي مدل بالاتري ثبت نام کرده است و چون به پيش پرداخت نياز داشتيم خودروي قراضه ام را فروختيم.

زن جوان افزود: با اين وضعيت من يک سال تحمل کردم ولي حالا حرف هاي تازه اي شنيده ام. نامزدم با شناسنامه جعلي مرا به عقد خودش درآورده است و در يکي از شهرهاي مرکزي کشور همسر و ۲ فرزند دارد. او از دست طلبکاران خود به مشهد فرار کرده است و من بيچاره طعمه او شده ام. مي خواهم طلاقم را بگيرم من از يک شوهر اينترنتي و حساب نشده توقعي بيشتر نمي توانم داشته باشم.

Alp نوشته:
خراسان: سردرگمي در اينترنت بالاخره کار دستم داد و پرسه زني در اين فضاي مجازي باعث شد تا با پسري جوان به نام بهرام آشنا شوم. او ادعا مي کرد که پدر و مادرش را در کودکي از دست داده است و با اقوام و آشنايانش نيز رابطه خوبي ندارد.

زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري امام رضا(ع) مشهد افزود: ارتباط اينترنتي ما خيلي زود به ملاقات در يکي از پارک هاي مشهد انجاميد و وقتي براي اولين بار او را ديدم با چرب زباني و خواندن چند بيت شعر مرا شيفته و دلباخته خودش کرد. رابطه عاطفي من و بهرام روز به روز بيشتر شد تا اين که او تک و تنها به خواستگاري ام آمد و خانواده ام که نمي دانستند ما با هم ارتباط داريم و از نحوه خواستگاري او شاکي شده بودند، گفتند تا زماني که يکي از اقوام بزرگ تر را همراه خودت نياوري، امکان ندارد در مورد آينده و ازدواج شما صحبت کنيم.

مدتي گذشت و من حتي با پافشاري و اصرار عجولانه نتوانستم خانواده ام را براي رسيدن به خواسته ام راضي کنم. از طرفي بهرام با حرف هاي احساسي و هيجاني اش مرا خام کرده بود.

زن جوان گفت: من که مي دانستم پدر و مادرم به هيچ قيمتي حاضر نمي شوند با پسر مورد علاقه ام ازدواج کنم، موضوع را به بهرام گفتم و او نقشه فرار از خانه را طراحي کرد. ما با هم چند روزي به يکي از شهرهاي شمالي کشور رفتيم و سپس برگشتيم. به اين ترتيب بود که خانواده ام به ناچار با ازدواج مان موافقت کردند.اما از همان روز به بعد ديگر پدرم به صورتم نگاه نکرده است و مادرم مي گويد براي تو که با هزار اميد و آرزو به دانشگاه رفته بودي برنامه ها و آرزوهاي زيادي داشتيم اما لگد به بخت خودت زدي و...!

چند ماه از نامزدي ما گذشت و در اين مدت متوجه شدم بهرام طلبکاراني دارد. من طلاهايم را بدون اطلاع والدينم به او دادم و حتي خودروي زير پايم را فروختم تا نامزدم قرض هايش را پرداخت کند.

بهرام مي گفت تا چهار ماه ديگر تکليف ارث و ميراث پدرش مشخص مي شود و لطف و محبتم را جبران خواهد کرد.متاسفانه روزي که پدرم پرسيد خودروي خودت را چه کار کرده اي به دروغ جواب دادم: بهرام برايم خودروي مدل بالاتري ثبت نام کرده است و چون به پيش پرداخت نياز داشتيم خودروي قراضه ام را فروختيم.

زن جوان افزود: با اين وضعيت من يک سال تحمل کردم ولي حالا حرف هاي تازه اي شنيده ام. نامزدم با شناسنامه جعلي مرا به عقد خودش درآورده است و در يکي از شهرهاي مرکزي کشور همسر و ۲ فرزند دارد. او از دست طلبکاران خود به مشهد فرار کرده است و من بيچاره طعمه او شده ام. مي خواهم طلاقم را بگيرم من از يک شوهر اينترنتي و حساب نشده توقعي بيشتر نمي توانم داشته باشم.


آلله آللاه !!!

جام‌جم: يک تازه داماد از شدت شادي و بطور اتفاقي سه تن از اقوام خود را در مراسم عروسي‌اش در ترکيه، به ضرب گلوله کشت.

داماد به منظور نشان دادن خوشحالي خود در مراسم ازدواجش، با استفاده از سلاح کلاشنيکف تير هوايي شليک کرد ولي ناگهان کنترل سلاح را از دست داد و بطور اتفاقي ميهمانان را به رگبار بست.

هشت تن ديگر نيز در اين حادثه زخمي شدند.

پدر و دو تن از عمه هاي داماد بر اثر شدت جراحات وارده در بيمارستان جان باختند و داماد نيز دستگير شد.

اين حادثه در روستاي آکچاگازه استان غازيان تپه واقع در جنوب شرقي ترکيه به وقوع پيوست.

مردم ترکيه، مراسم ازدواج و پيروزي‌هاي ورزشي خود را با شليک تير هوايي جشن مي گيرند.

اين اقدام که مقامات ترکيه تاکنون نتوانسته اند جلوي آن را بگيرند، تلفات بسياري به بار آورده است.
در يك اقدام بي سابقه پدري كه پس از بريدن گلوي دختر 6 ساله‌اش ، خودزني كرده بود ، توسط پليس زنجان دستگير شد. پيش بيني مي‌شود اعتياد پدر عامل اين اقدام جنون آميز بوده است.

مركز اطلاع‌رساني فرماندهي انتظامي استان زنجان با اعلام اين خبر به ايسنا افزود: بعد از ظهر روز پنجشنبه 14 مرداد ماه امسال تعدادي از اهالي كه در اطراف يكي از مجموعه‌هاي تفريحي قاوازنگ زنجان بودند، از وقوع يك حادثه هولناك مطلع شدند و پليس را در جريان بريدن گلوي دختر 6 ساله‌اي توسط پدرش قرار دادند.

ماموران پليس پس از حضور در محل حادثه مشاهده كردند كه پدر سنگدل در اطراف يك سد واقع در اين مجموعه تفريحي كه جاي دنجي بود، اقدام به تيغ‌زني گردن دخترش كرده و پس از آن گردن خود را نيز بريده است.

ماموران پدر و دختر غرق به خون را به يكي از بيمارستان‌هاي زنجان منتقل كردند و بررسي اين موضوع در دستور كار پليس قرار گرفت. تحقيقات اوليه در رابطه با اين حادثه نشان مي‌داد كه پدر 33 ساله از همسرش جدا شده و به مواد مخدر اعتياد دارد.

در حال حاضر وضعيت پدر و دختر مطلوب گزارش شده و متهم اين پرونده براي بازجويي در اختيار پليس قرار است و بررسي‌هاي بيشتر در اين رابطه همچنان ادامه دارد.

انگيزه اصلي اين اقدام جنون‌آميز از سوي اين پدر سنگدل هنوز مشخص نشده است.
صفحات: 1 2
آدرس مرجع